تبليغاتX
آوای قلارنگ
  • اهدانامچه Vocal
  • ۱ - يک بار شش سالم که بود...
  • ۲ - اين جوری بود که روزگارم تو تنهايی می‌گذشت... Vocal
  • ۳ - خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده... Vocal
  • ۴ - به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم... Vocal
  • + نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 20:13 |
    جهان ما
    دو چيز زنده است
    اولی شاعر
    و دومی شاعر
    وشما
    هر دو را کشته‌ايد
    اول : خسرو گلسرخی را
    دوم : خسرو گلسرخی را
    + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 18:48 |

    جغرافیای   خسته

     

    و شروع همه چیز از سوتین صورتی بود

     

    که تفلیس لقمه ای بشود از جغرافیا

     

    و من سبیلی در حرمسرا

     

    نعش این جغرافیای خسته کجاست ؟

     

    با این همه شاعر این همه رود این همه دیوانه

     

    از توس توسی را به دست کسی بدهید که فردوسیش راست در خیابان

     

    برقصد و

     

    اسفندیاری هرزه بر هر دار بیاویزد.

     

    شیرازه ی این شعر در هیچ مولیانی نمی لولد

     

    با این همه ساقی 

    چه اندازه شراب

     

    چه اندازه رود

     

    چه اندازه سیمین ساق

     

    باید

     

    نه این رکناباد  نه کنار آباد  هیچ تختی مرا نمی خواباند

     

    مو لای درز این صوفی نمی رود نمی رود که برود

     

    جنون جنسی این شمس هم آفتابی است عالمتاب

     

    چه اندازه مولانا

     

    چند من مثنوی به نشخوار این همه آدم این همه گوش

     

    من از تو که یا ایهل  ایهل ایهل .....

     

    ساقی ببین چه ابروان نحیفی پل صراط من شده اند

     

    این دریا باید بشکافد

     

    بشکافد این سینه باید ( این که می گویم اشاره نیست )

     

    تا سهم ما از خودمان خزر بشود  خز بشود بعد برویم تا مزخرفات

     

    تا لهجه ی این آب فارسی بخواند

     

    فارسی برقصد  بندر بشود  در نشود اما                                        

                                                                                           

    برای هر بی سر و پا

     

    هر که آمد رید

    (پسره ی  چلقوز چه مهملاتی می بافی ))

     

    ببخشید  پدرم بود کمی بم است ولی نمی لرزاند

     

    ته این سطر مستراحی است راحت باش عزیزم

     

    در رگهای من باد می پیچد و ما تحت این خاک عجیب توفانی است

     

    نمی توانی که نباشی  سیگارت را بگیرانی و بگذری از این همه خط

     

    چند تا هزاره آمده ایم ؟ تا این تظاهرات

     

    تا اینکه آسمانمان هفت است اما هشتمان مقدس تر

     

    باور نمی کنی بجنگ

     

    اصلا از این تخت پایه اش را بردار

     

    بر دار کن این همه پرده را

     

    نمی توانم تهرانی تر از تهران باشم    (جنده لاشی )

     

    نفتت را بنوش تا بشکه ات بکنم

     

    تبریزی باش ریز  باش به شرط اینکه تیز باشی

     

         ( سن ایچ گیزلم )

     

    اسبت رابتاز تا اسکندر آبستره ای بشود در روده ی این خاک 

     

    و دیگر اینکه طبرستان با هیچ تبری نریزد از درخت

     

    این کوسه چنگیز است ؟  چقدر آقا داریم بی خونریزی

     

    چقدر خواجه بی دندان

     

    تو کمرت جان می دهد عزیزم  جان میدهم  تا نفست  پاک بشود

     

    که برقصد در قونیه کمرت

     

    و سینه هات در تخت عاشقت را سینه سوز بکند

     

    باسنت قوس بردارد

     

    تا این شیوخ چه ماهی سربکشند تا صبح

     

    تا این افول

     

    با این فال  این جغرافیای خسته ....

     

    + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 14:12 |

    معلم پای تخته داد ميزد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
    ولی آخر کلاسيها
    لواشک بين خود تقسيم می کردند
    وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
    برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
    تساويهای جبری را نشان می‌داد
    با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
     غمگين بود
    تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
    از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
    هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
    به آرامی سخن سر داد :
    تساوی اشتباهی فاحش و محض است
    نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
     معلم مات بر جا ماند
    و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
    آيا يک با يک برابر بود؟
    سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
    معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
    و او با پوزخندی گفت:
    اگر يک فرد انسان واحد يک بود
    آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
    قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
    اگر يک فرد انسان واحد يک بود
    آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
    وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
    اگر يک فرد انسان واحد يک بود
    اين تساوی زير و رو می شد
    حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
    نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
    يا چه‌کس  ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
    يک اگر با يک برابر بود
    پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
    يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
    يک اگر با يک برابر بود

    پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

    معلم ناله‌آسا گفت :

    بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
    يک با يک برابر نيست.......

    «سروده: خسرو گلسرخي»

    + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 14:6 |
    سپندارمذگان روز عشق ایرانی!
    اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
    سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!!!
    جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار   مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
    همه چيز را در مورد والنتاين و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
    چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها           مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم والنتاين  به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم  قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق             مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
    اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
     جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم، ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم، شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم    مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و  در ماه مهر، "مهرگان" لقب  مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
    سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
    ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
    "اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
     براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.اميدوارم روزي فرا نرسد که آيندگان ما را به کوتاهي متهم کنند .
    بنابراين شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن به29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم وجشن هاي ملي خودمان رازنده کنيم و به فرهنگ وتمدن خودمان دقيق تر بنگريم
    + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:1 |

    لبان‌ات

     

     

    به ظرافت ِ شعر

    شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
    که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
    تا به صورت ِ انسان درآيد.


    و گونه‌هاي‌ات

     

     

    با دو شيار ِ مورّب،

    که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

     

     

    سرنوشت ِ مرا

    که شب را تحمل کرده‌ام

    بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

     

     

    مسلح بوده باشم،

    و بکارتي سربلند را
    از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
    سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


    هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
    نشستم!




    و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


    و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
    هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


    و آغوش‌ات
    اندک جائي براي ِ زيستن
    اندک جائي براي ِ مردن

    و گريز ِ از شهر

     

     

    که با هزار انگشت

     

     

    به‌وقاحت

    پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.




    کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
    و انسان با نخستين درد.


    در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
    که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
    من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.




    توفان‌ها

    در رقص ِ عظيم ِ تو

     

     

    به‌شکوه‌مندي

     

     

    ني‌لبکي مي‌نوازند،

    و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
    آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


    بگذار چنان از خواب برآيم
    که کوچه‌هاي ِ شهر
    حضور ِ مرا دريابند.


    دستان‌ات آشتي است
    و دوستاني که ياري مي‌دهند

    تا دشمني

     

     

    از ياد

     

     

    برده شود.


    پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
    تاب‌ناک و بلند،
    که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
    تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


    دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
    تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
    تا عطش
    آب‌ها را گواراتر کند؟


    تا در آئينه پديدار آئي
    عمري دراز در آن نگريستم
    من برکه‌ها و درياها را گريستم
    اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
    که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
    حضورت بهشتي‌ست
    که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
    دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
    تا از همه گناهان و دروغ
    شسته شوم.


    و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

    + نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 21:37 |
    اگر که بیهده زیباست شب

    برای چه زیباست شب                                 

     برای که زیباست شب

     

    + نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 12:19 |


    Powered By
    BLOGFA.COM